مفهوم انتظار در روایات‏ شیعی

انتظار واقعى در صورتى تحقق مى ‏یابد که جهاد با نفس را انجام دهیم و چنان ساخته شویم که لایق سربازى آن حضرت گردیم. روشن است که جهاد با نفس به مراتب سخت‏ تر از جهاد با دشمن است ...

عقیده انتظار و مهدویت در عقاید اسلامى وسعت فوق العاده‏اى دارد و به عنوان یک مساله مهم شناخته شده است که اهمیت آن طبق احادیث و روایات اسلامی واضح و روشن است.

 
شخصى از امام صادق علیه السلام پرسید: درباره کسى که داراى ولایت امامان است و انتظار ظهور حکومت حق را مى ‏کشد و در این حال از دنیا مى ‏رود چه مى‏ گویید؟
 
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
 
«هُوَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ کَانَ مَعَ الْقَائِمِ فِى فُسْطَاطِهِ- ثُمَّ سَکَتَ هُنَیْئَةً- ثُمَّ قَالَ: هُوَ کَمَنْ کَانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ؛ او به منزله کسى است که با رهبر این قیام در خیمه‏ا ش باشد، و پس از کمى سکوت فرمود: مانند کسى است که با پیامبر بوده است».
 
نظیر همین مطلب در روایات دیگر نیز وارد شده. در بعضى:
 
«بِمَنْزِلَةِ الضَّارِبِ بِسَیْفِهِ فِى سَبِیلِ اللّهِ» : همانند شمشیرزنی در راه خدا.
 
و در بعضى دیگر:
 
«کَمَنْ قَارَعَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ بَسَیْفِهِ» : مانند کسی است که در خدمت پیامبر(ص) با شمشیر بر مغز دشمن بکوبد.
 
و در بعضى دیگر:
 
«بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِینَ بَیْنَ یَدَىْ رَسُولِ اللّهِ بِالسَّیْفِ»:همانند کسی است که پیش روی پیامبر جهاد کند.
 
و در بعضى دیگر:
 
«بِمَنْزِلَةِ مَنْ اسْتَشْهَدَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله» : همانند کسی است که با پیامبر شهید شود.
 
این تشبیهات مختلف که در مورد انتظار ظهور حضرت مهدى (عج) در روایات مختلف وارد شده، بسیار پرمعنا و روشنگرِ این واقعیت است که یک نوع رابطه و تشابه بین مسأله انتظار و جهاد و مبارزه با دشمن در آخرین شکل خود وجود دارد؛ گاهى همانند کسى که در زیر پرچم اوست، گاهى همانند مجاهدان در خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله، گاهى همانند شهیدان.
 
در روایات متعددى نیز انتظار چنین حکومتى را داشتن، به عنوان بالاترین عبادت معرفى شده است، از جمله در حدیثى مى ‏خوانیم که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
 
«أفْضَلُ أعْمَالِ أُمَّتِى إنْتِظَارُ الفَرَجِ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ».
 
و در حدیث دیگرى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏ خوانیم:
 
«أفْضَلُ العِبَادَةِ انْتِظَارُ الَفَرجِ؛ بهترین اعمال امّت من انتظار فرج است».
 
این حدیث اعم از این که «انتظار فرج» را به معناى وسیع کلمه، شامل شود و یا به مفهوم خاص، یعنى «انتظار ظهور مصلح جهانى» باشد، اهمیت انتظار را در مورد بحث ما روشن مى‏ سازد.
 
 
علاوه بر این در کتاب «کمال الدین»، از «ابو بصیر» از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
 
طُوبى‏ لِشِیْعَةِ قائِمِنا أَلْمُنْتَظِرِیْنَ لِظُهُورِهِ فِى غَیْبَتِهِ، وَ الْمُطِیْعِینَ لَهُ فِى ظُهُورِهِ، أُولئِکَ أَوْلِیاءُ اللَّهِ الَّذِیْنَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ:
 
«خوشا به حال پیروان قائم ما، که در غیبتش (با خود سازى) انتظار ظهورش را مى‏ کشند، و به هنگام ظهورش مطیع فرمان اویند، آنها اولیاى خدا هستند، همان ها که نه ترسى دارند و نه غمگین مى ‏شوند».
 
و در حدیث دیگرى از امام على علیه السلام مى‏ خوانیم:
 
«الْمُنْتَظِرُ لِامْرِنا کَالْمُتَشَحِطِّ بِدَمِه‏ فى سَبیلِ اللَّهِ» «کسى که در انتظار ظهور ما باشد مانند کسى است که در میدان جهاد به خون آغشته است».
 
دو تفسیر براى این روایت مى ‏توان ذکر کرد؛ که منافاتى با یکدیگر ندارد.
 
1- منتظران ظهور اعمالى انجام مى‏ دهند که نتیجه‏ اش با نتیجه جهاد در راه خداوند یکى است؛ همان‏گونه که حضرت على علیه السلام مى ‏فرماید: «جهاد باعث عظمت و علو و سربلندى دین و نصرت حق و عدالت مى ‏شود».
 
نتیجه انتظار منتظران واقعى نیز همین امور است، انتظارى که در پرتو آن خودسازى و اجراى احکام اسلام و رسانیدن نداى دین با استفاده از قلم و بیان و تمام وسایل روز به اقصى‏ نقاط عالم تحقق یابد.
 
هر چند برخى از افراد، فقط با تکرار این جمله «آقا! در ظهورت شتاب کن»؛ خود را منتظر مى ‏دانند!
 
برخى دیگر، انتظار را فقط در خواندن دعاى «ندبه» و زیارت «آل‏یاسین» و مانند آن خلاصه کرده اند.
 
برخى علاوه بر این، به مسجد مقدس جمکران نیز مشرف مى ‏شوند، و همین را کافى مى ‏دانند!
 
این‏گونه تفسیرها از انتظار، سبب مى ‏شود که وقتى چنین روایات پرمعنایى را مى‏ بینیم تعجب ‏کنیم و از خود بپرسیم: «که چطور ثواب یک دعا، با تلاش مجاهدى که در خون خود غلطیده برابر است؟!». امّا اگر انتظار را به آماده‏ سازى مردم سراسر جهان براى ظهور آن حضرت تفسیر کنیم، انتظار معادل جهاد بلکه گاهى ابعاد گسترده‏ تر دارد!
 
2- اگر تفسیر بالا را بعد بیرونی انتظار بدانیم، بعد درونى انتظار؛ همان جهاد با نفس است. ما باید خود را بسازیم و آماده کنیم، چون او مجرى عدالت است. من اگر ظالم باشم چگونه مى‏ توانم منتظر ظهور او باشم. او طیّب و طاهر است، من اگر آلوده باشم چگونه مدّعى انتظار اویم و ... .
 
بنابراین انتظار واقعى در صورتى تحقق مى ‏یابد که جهاد با نفس را انجام دهیم و چنان ساخته شویم که لایق سربازى آن حضرت گردیم.
 
روشن است که جهاد با نفس به مراتب سخت‏ تر از جهاد با دشمن است، به همین جهت حضرت رسول صلى الله علیه و آله در آن حدیث مشهور خطاب به مسلمانانى که از جنگى سخت برگشته بودند فرمود: «مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوْا الْجِهادَ الْاصْغَرَ وَ بَقِىَ عَلَیْهِمُ الْجِهادُ الْاکْبَرَ، قالُوا: وَ مَا الْجِهادُ الْاکْبَرُ؟ قالَ: الْجِهادُ مَعَ النَّفْسِ».
 
نتیجه این که انتظار باید در بعد درونى و بیرونى آن براى مردم تفسیر شود تا به صورت بى‏ محتوا در نیاید و در محدوده دعا خلاصه نشود. اگر ما در انتظار مهمان محترمى باشیم، چه مى ‏کنیم؟ هم خود را تمیز مى‏ کنیم و هم خانه تکانى مى‏ نماییم. آیا منتظران امام زمان- عجل اللَّه فرجه- نباید خانه تکانى کنند؟!
 
چه نیکوست در این راستا، از حسِ نیازِ درونی انسان به یک منجی و انتظار ظهورش در آینده بهره برده و علاوه بر تهذیب نفس، این احساس فطری را شکوفا کنیم.

سخنی حکیمانه

لازمه ی گفتن اذکار و خواندن زیارت نامه ها و ادعیه ،  آدم شدن نیست


بلکه


لازمه ی آدم شدن ،  گفتن اذکار و خواندن زیارت نامه ها و ادعیه است

6 ویژگی یاران امام زمان (روحی فداه)

6 ویژگى یاران امام زمان (عج)

1- جوانى
سیماى امام مهدى(علیه‌السلام) سیماى كسى است كه قریب چهل سال از عمر او گذشته باشد و یاران خاصّ او نیز از جوانانند یعنى سن اكثر آنها هماهنگ با مولاى آنهاست كه جوان به شمار مى‌آید.

شمشیرهاى اصحاب حضرت مهدى(علیه‌السلام) یاران را از توانمندى علمى خاص و گسترده‌اى برخوردار مى‌كند.

امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

بر هر شمشیرى هزار كلمه نوشته شده است و هر كلمه‌اى كلید هزار كلمه دیگر است.



امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود:

اصحاب المهدىّ شباب لا كهول فیهم، الّا مثل كحل العین و الملح فى الزّاد و اقل الزاد الملح(1)؛ اصحاب مهدى(علیه السلام) جوانند، كامل‌سن، در میان آنها نیست مگر مثل سرمه چشم و نمك در غذا و كمترین چیز در غذا، نمك است .

اما چه حكمتى در جوانى آنها نهفته است خداوند به حقایق امور آگاه است. شاید دلیل آن این باشد كه آنها تا پایان حاكمیت آن حضرت با او همراه باشند و سن جوانى این امكان را به آنها مى‌دهد كه تا او زنده است آنها نیز در كنار آن حضرت باشند و شخصیت جدیدى جایگزین آنها نگردد. چرا كه كسى پس از آنها به رتبه بلند آنها نمى‌رسد و هر جایگزینى مى‌تواند سبب تنزّل كیفى دولت كریمه ولى عصر شود.

این كه سخنى از مرگ اصحاب امام مهدى(علیه‌السلام) كه زمام امور عالم را به دست مى‌گیرند نشده است؛ قرینه‌اى بر قوّت این احتمال است. این دلیل وقتى قوت بیشترى مى‌گیرد كه حكومت آن حضرت هفت سال باشد كه هر سال آن معادل ده سال باشد چنان كه روایاتى در این باره وارد شده است و البته ارقام بالاترى هم درباره مدت حاكمیت او وجود دارد، اگر چه مدت نوزده سال را قوى‌تر دانستیم كه در این صورت یاران امام زمان(علیه‌السلام) به همان سن و موقعیتى كه دارند و جهان را اداره مى‌كنند پس از امام مهدى(علیه‌السلام) از منصوبین امام حسین(علیه‌السلام) پس از رجعت او به دنیا خواهند بود و حكومت آل محمّد(علیهم‌السلام) را با همان موقعیت و شكوه قبلى ادامه خواهند داد.

امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

یدعون الشّهادة و یتمنّون ان یقتلوا فى سبیل الله و شعارهم یا لثارات الحسین؛ اصحاب مهدى (علیه‌السلام) طلب شهادت مى‌كنند و آرزو دارند كه در راه خدا كشته شوند و شعار آنها در جنگ یا لثارات الحسین است.

حضور یاران خاصّ امام مهدى(علیه‌السلام) در دولت كریمه امام حسین(علیه‌السلام) كه روایات متعددى بر آن وارد شده است نقطه قوّتى بر آن حكومت الهى خواهد بود و این حضور بدون جوان بودن اصحاب مهدى(علیه‌السلام) امكانپذیر نمى‌باشد.

2- معنویت

بدون شك كسانى كه به افتخار بزرگ صحابى ولى عصر(علیه‌السلام) نایل مى‌شوند باید از رتبه بالایى در معنویت، عرفان و عبادت برخوردار باشند.

امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

یاران مهدى(علیه‌السلام) كسانى هستند كه شب بیدارند و در نماز خود، نغمه‌اى مانند صداى زنبور دارند. شب را بیدارند و به عبادت مى‌پردازند و روز مانند شیرند. مطیع‌تر از كنیز براى مولاى خویشند و همانند چراغ نورانى هستند. گویا قلب‌هاى آنها چراغ‌هایى است و از خوف خدا بیمناكند.(2)
امام زمان عليه السلام


3- شهادت طلبى

شهادت‌طلبى، ویژگى خدشه‌ناپذیر همه كسانى است كه از سطح عامه مردم اوج گرفته و بر قله‌هاى كمال تكیه زده‌اند. وقتى انسان به برخى از مراتب كمال بار یابد، غنچه‌هاى شهادت‌طلبى بر شاخه‌هاى درخت ایمان او شكفته مى‌گردد و همواره مرغ دلش در كنار این گل‌هاى ملكوتى، نغمه سرایى مى‌كند تا به عالم بالا پر كشد.

یاران امام مهدى(علیه‌السلام) كه مقام آنها همواره مورد درخواست اولیاى خدا و از آرزوهاى مقدس آنها بوده است نیز آرزوى شهادت در راه خدا مى‌كنند تا به عالى‌ترین جلوه ایثار یعنى دادن جسم و جان خود در راه خدا بار یابند. امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

یدعون الشّهادة و یتمنّون ان یقتلوا فى سبیل الله و شعارهم یا لثارات الحسین(3)؛ اصحاب مهدى (علیه‌السلام) طلب شهادت مى‌كنند و آرزو دارند كه در راه خدا كشته شوند و شعار آنها در جنگ یا لثارات الحسین است.

البته پاداش شهداى عصر ظهور بسیار زیادتر از شهداى زمان‌هاى دیگر است.

امام صادق(علیه السلام) ‌فرمود:

خداوند ترس را از دل شیعیان ما برمى‌دارد و در دل‌هاى دشمنانمان قرار مى‌دهد.

امام باقر(علیه‌السلام) فرمود:

كسى كه زمان قائم ما را درك كند و با او كشته شود اجر دو شهید دارد و كسى كه در برابر او كشته شود اجر بیست شهید دارد.(4)


4- اقتدار


قوت قلب و اقتدار اصحاب مهدى(علیه‌السلام) بى نظیر است به گونه‌اى كه تاریخ نظیر آن را سراغ ندارد. امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

وقتى امر ما فرا رسد و مهدى ما قیام كند هر یك از یاران او قوى‌تر از شیر و برّنده‌تر از نیزه‌اند. دشمن را زیر قدم‌هایشان مى‌گذارند و با دست‌هاى خود از پا در مى‌آورند.(5)

و در حدیث دیگر مى‌فرمود:

خداوند ترس را از دل شیعیان ما برمى‌دارد و در دل‌هاى دشمنانمان قرار مى‌دهد.(6)

هم چنین فرمود:

قدرت هر یك از آنها برابر قدرت چهل مرد است و قلب او از تكه‌هاى آهن محكم‌تر است.(7)

و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود:

«اصحاب مهدى(علیه‌السلام)» مانند شیرهایى هستند كه از جنگل بیرون آمده‌اند، قلب‌هاى آنها تكه‌هاى آهن است، اگر بخواهند كوهى را از جا در آورند از جا در خواهند آورد. روش و لباس یكسانى دارند، مثل این كه همه از یك پدر هستند.(8)

امام باقر(علیه‌السلام) فرمود:

كسى كه زمان قائم ما را درك كند و با او كشته شود اجر دو شهید دارد و كسى كه در برابر او كشته شود اجر بیست شهید دارد.

امام باقر(علیه‌السلام) نیز درباره اقتدار جهانى آنها فرمود:

گویى اصحاب قائم را به چشم خود مى‌بینم كه تمام شرق و غرب عالم را تحت سیطره خود در آورده‌اند.(9)


5- بهره‌مندى ممتاز از علوم


اصحاب امام مهدى(علیه‌السلام) از جایگاه فوق العاده‌اى در اداره دنیا برخوردارند و چنین جایگاهى بر پایه‌هاى مستحكمى از جمله یك موقعیت علمى ممتاز استوار است.

امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

آنها انسان‌هایى نجیب و فقها، قضات و حكام دین هستند كه دست امام، قلب آنها را نوازش داده و هیچ حكمى براى آنها مشتبه نخواهد شد.(10) اگر چه دست كم، عدّه‌اى از اصحاب حضرت پیش از عصر ظهور به برخى از موقعیت‌هاى علمى دست مى‌یابند امّا نیاز آنها با توجه به مسئولیت خطیرى كه دارند جز با دستگیرى خاص و امتیازهاى ویژه علمى برآورده نخواهد شد. یكى از این عنایات ویژه همان است كه در روایت بیان شد كه دست پر مهر امام(علیه‌السلام) قلب‌هاى آنها را نوازش مى‌دهد. ماهیت این نوازش هر چه كه باشد نتیجه آن ارتقاء ویژه علمى آنان است به گونه‌اى كه جهل و اشتباه را از اندیشه و داورى آنها برطرف خواهد كرد.

عنایات دیگر علمى به اصحاب امام مهدى(علیه‌السلام) این است كه امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

وقتى قائم ما قیام كند به هر كشورى مردى را مى‌فرستد و به او مى‌گوید: برنامه تو در كف دست توست. پس هر گاه امرى پیش آمد كه آن را نمى‌فهمى و نمى‌دانى چگونه باید درباره آن قضاوت كنى به كف دست خود نگاه كن و به آنچه در آن مى‌بینى عمل كن.(11)

عنایات دیگر علمى به اصحاب امام مهدى(علیه‌السلام) این است كه امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

وقتى قائم ما قیام كند به هر كشورى مردى را مى‌فرستد و به او مى‌گوید: برنامه تو در كف دست توست. پس هر گاه امرى پیش آمد كه آن را نمى‌فهمى و نمى‌دانى چگونه باید درباره آن قضاوت كنى به كف دست خود نگاه كن و به آنچه در آن مى‌بینى عمل كن.

شمشیرهاى اصحاب حضرت مهدى(علیه‌السلام) نیز آنان را از توانمندى علمى خاص و گسترده‌اى برخوردار مى‌كند.

امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:

بر هر شمشیرى هزار كلمه نوشته شده است و هر كلمه‌اى كلید هزار كلمه دیگر است.(12)


6- موقعیت بى نظیر


اصحاب امام مهدى(علیه‌السلام) در صدر بلند مرتبگان عالم تشیع و در میان اصحاب انبیاء و ائمه (علیهم‌السلام) كسى به بلندى مقام آنها بار نیافته و نخواهد یافت چه این كه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود:

لم یسبقهم الاوّلون و لا یدركهم الآخرون(13)؛ كسى از گذشتگان بر آنها پیشى نگرفته است و از آیندگان كسى به آنها نمى‌رسد.

امام باقر(علیه‌السلام) نیز درباره جایگاه بلند آنها فرمود:

گویا اصحاب قائم را مى‌بینم كه بر مغرب و مشرق احاطه پیدا كرده‌اند و چیزى نیست مگر این كه مطیع آنهاست حتى درندگان زمین و آسمان به دنبال رضایت آنها هستند و بخشى از زمین بر بخشى دیگر افتخار مى‌كند و می‌گوید: امروز یكى از اصحاب قائم از روى من عبور كرد.(14)


پی‌نوشت‌ها:

1- بحار النوار، ج 52، ص 333و334
2- بحارالانوار، ج 52، ص 308.
3- بحارالانوار، ج 52، ص 308.
4- بحارالانوار، ج 52، ص 308.
5- بحارالانوار، ج 52، ص 372.
6- بحارالانوار، ج 52، ص 336.
7- كمال الدین، ص 673.
8- معجم احادیث الامام المهدى(علیه‌السلام)، ج 3، ص 94.
9- بحارالانوار، ج 52، ص 327.
10- دلائل الامامه طبرى، ص 562.
11- بحارالانوار، ج 52، ص 365.
12- بحارالانوار، ج 52، ص 286.
13- معجم احادیث الامام المهدى (علیه‌السلام) ، ج 3، ص 100.
14- بحارالانوار، ج 52، ص 327.

http://leader-khamenei.com/modules/mod_ppc_simple_spotlight/img/yamahdi.jpg

توصیه‌ آیة الله بهجت برای زیارت امام رضا (ع)

در مطلبی از کتاب «به سوی محبوب» و کتاب «برگی از دفتر آفتاب» تألیف آیة الله بهجت، نوشت: زیارت امام رضا علیه السلام از زیارت امام حسین علیه السلام بالاتر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه السلام می‌روند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام رضا علیه‌السلام می‌آیند.

«أأدخل یا حجة الله: ای حجت خدا، آیا وارد شوم؟»

به قلبتان مراجعه کنید و ببینید آیا تحولی در آن به وجود آمده و تغییر یافته است یا نه؟ اگر تغییر حال در شما بود، حضرت علیه السلام به شما اجازه داده است. اذن دخول حضرت سیدالشهداء علیه السلام گریه است، اگر اشک آمد امام حسین علیه السلام اذن دخول داده‌اند و وارد شوید.

اگر حال داشتید به حرم وارد شوید. اگر هیچ تغییری در دل شما به وجود نیامد و دیدید حالتان مساعد نیست، بهتر است به کار مستحبی دیگری بپردازید. سه روز روزه بگیرید و غسل کنید و بعد به حرم بروید و دوباره از حضرت اجازه ورود بخواهید.

زیارت امام رضا علیه السلام از زیارت امام حسین علیه السلام بالاتر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه السلام می‌روند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام رضا علیه‌السلام می‌آیند.

بسیاری از حضرت رضا علیه السلام سؤال کردند و خواستند و جواب شنیدند، در نجف، در کربلا، در مشهد مقدس،- هم همین طور - کسی مادرش را به کول می‌گرفت و به حرم می‌برد. چیزهای عجیبی را می‌دید.

ملتفت باشید! معتقد باشید! شفا دادن الی ماشاءالله! به تحقق پیوسته. یکی از معاودین عراقی غده‌ای داشت و می‌بایستی مورد عمل جراحی قرار می‌گرفت. خطرناک بود، از آقا امام رضا خواست او را شفا بدهد، شب حضرت معصومه علیهاالسلام را در خواب دید که به وی فرمود:

«غده خوب می‌شود. احتیاج به عمل ندارد!» ارتباط خواهر و برادر را ببینید که از برادر خواسته خواهر جوابش را داده است.

همه زیارتنامه‌ها مورد تأیید هستند. زیارت جامعه کبیره را بخوانید. زیارت امین الله مهم است. قلب شما- این زیارات را بخواند. با زبان قلب خود بخوانید. لازم نیست حوائج خود را در محضر امام علیه السلام بشمرید. حضرت علیه السلام می‌دانند! مبالغه در دعاها نکنید! زیارت قلبی باشد. امام رضا علیه السلام به کسی فرمودند:

«از بعضی گریه‌ها ناراحت هستم!»

یکی از بزرگان می‌گوید، من به دو چیز امیدوارم اولاً قرآن را با کسالت نخوانده‌ام. بر خلاف بعضی که قرآن را آنچنان می‌خوانند که گویی شاهنامه می‌خوانند. قرآن کریم موجودی است شبیه عترت.

ثانیاً در مجلس عزاداری حضرت سیدالشهداء گریه کرده‌ام.

حضرت آیت الله العظمی بروجردی رحمة الله مبتلا به درد چشم شدند، فرمودند:

«در روز عاشورا مقداری از گِلِ پیشانی عزاداری امام حسین علیه السلام را بر چشمان خود مالیدم، دیگر در عمرم مبتلا به درد چشم نشدم و از عینک هم استفاده نکردم!

پس از حادثه بمب گذاری در حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام حضرت به خواب کسی آمدند، سؤال شد.

«در آن زمان شما کجا بودید؟ فرمودند: کربلا بودم.»

این جمله دو معنی دارد:

معنی اول این که حضرت رضا علیه السلام آن روز به کربلا رفته بودند.

معنی دوم یعنی این حادثه در کربلا هم تکرار شده است. دشمنان به صحن امام حسین علیه السلام ریختند و ضریح را خراب کردند و در آن جا آتش روشن کردند!

کسی وارد حرم حضرت رضا علیه السلام شد، متوجه شد سیدی نورانی در جلوی او مشغول خواندن زیارتنامه می‌باشد، نزدیک او شد و متوجه شد که ایشان اسامی معصومین - سلام الله علیهم - را یک یک با سلام ذکر می‌فرمایند. هنگامی که به نام مبارک امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ رسیدند سکوت کردند! آن کس متوجه شد که آن سید بزرگوار خود مولایمان امام زمان- سلام الله علیه و ارواحنا له الفداء- می‌باشد.

حرف آخر این که: عمل کنیم به هر چه می‌دانیم. احتیاط کنیم در آنچه خوب نمی‌دانیم. با عصای احتیاط حرکت کنیم.

در همین حرم حضرت رضا علیه السلام چه کراماتی مشاهده شده است. کسی در رؤیا دید که به حرم حضرت رضا علیه السلام مشرف شده و متوجه شد که گنبد حرم شکافته شد و حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از آنجا وارد حرم شدند. تختی گذاشتند و آن دو بر آن نشستند و حضرت رضا علیه‌السلام را زیارت کردند.

روز بعد آن کس در بیداری به حرم مشرف گردید. ناگهان متوجه شد حرم کاملاً خلوت می‌باشد! حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از گنبد وارد حرم شدند و بر تختی نشستند و حضرت رضا علیه‌السلام را زیارت کردند. زیارت نامه می‌خواندند. همین زیارت نامه معمولی را می‌خواندند! پس از خواندن زیارتنامه از همان بالای گنبد برگشتند. دوباره وضع عادی شد و قیل و قال شروع گردید حال آیا حضرت رضا علیه السلام وفات کرده است؟

حرف آخر این که: عمل کنیم به هر چه می‌دانیم. احتیاط کنیم در آنچه خوب نمی‌دانیم. با عصای احتیاط حرکت کنیم.

تصاویر امام و رهبری در مرز رژیم صهیونیستی

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از ایرنا، به دنبال نصب تصاویری از امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری در مناطق مختلف لبنان بویژه مرزهای جنوبی این کشور، مردم منطقه مرزی ناقوره که دارای مرز آبی با سرزمین های اشغالی هستند، اقدام به نصب تصویر بزرگی از رهبران ایران در سواحل دریای مدیترانه مشرف بر مرز فلسطین اشغالی کردند.


در چند سال اخیر مجموعه تحرکاتی در لبنان آغاز شده که طی آن تصاویری از امام خمینی (ره) و رهبر معظم انقلاب در مناطق مختلف لبنان بویژه در مناطق جنوبی که پس از سال 2000 از اشغال صهیونیست ها خارج شد، به چشم می خورد.

البته در تمامی مناطق لبنان، چه مسیحی نشین و چه سنی و شیعه نشین، عمده پلاکاردها و تصاویر چهره های مهم سیاسی و مذهبی به شکل خودجوش و توسط مردم این مناطق نصب می شوند؛ به شکلی که در زیر اکثر آنها، بانی این اقدام نام خود را نوشته و ارادت خود و طایفه یا همشهری هایش را به این چهره سیاسی - مذهبی نشان می دهد.

این امر در مناطق جنوب لبنان به شکل عموم و جنوب بیروت، به شکل ویژه ای به چشم می خورد و دیده می شود که تصاویری از امام خمینی(ره)، مقام معظم رهبری، امام موسی صدر، سیدحسن نصرالله، نبیه بری، عماد مغنیه و حتی مصطفی چمران در نقاط مختلف این مناطق نصب شده است.

شاید در دید اول ایرانیان از وجود تصاویر رهبران انقلاب اسلامی در کشور لبنان تعجب کنند اما از دید شیعیان لبنان که عمده آنان چه در زمان حیات امام خمینی (ره) و چه در زمان رهبری آیت الله خامنه ای از آنها تقلید می کنند، این امر متفاوت است.

اما اخیرا روند نصب این تصاویر در مناطق و شهرهای شیعه نشین جنوب لبنان به مرزهای آبی لبنان با رژیم صهیونیستی رسید و تابلویی در ساحل دریای مدیترانه و در نزدیکی شهر مرزی 'ناقوره'، تنها در فاصله چند صد متری مرزهای رژیم صهیونیستی با لبنان نصب شد به نحوی که شخصی که در کنار این تابلو می ایستد، می تواند با دید غیر مسلح سرزمین های اشغالی را مشاهده کند.

این اقدام مردم ناقوره در حالی صورت می گیرد که این منطقه در جنوب رودخانه لیطانی واقع شده و کنترل این بخش در اختیار نیروهای حافظ صلح سازمان ملل قرار دارد. جنگنده ها و حتی قایق های تندروی جنگی صهیونیست ها روزانه بارها با نقض حریم دریایی و تمامیت ارضی لبنان، از مقابل این ساحل دریایی لبنان رد می شوند.

این گونه امور تبلیغاتی که از سوی مردم جنوب لبنان صورت می پذیرد، به شکل گسترده ای بر روحیه سربازان صهیونیست تاثیر منفی دارد. برای مثال مردم منطقه 'بوابة فاطمه' که توسط رژیم صهیونیستی دید این منطقه به داخل فلسطین اشغالی با احداث دیواری حایل کور شده است، اقدام به نوشتن شعارهایی ضد صهیونیستی بر روی دیوار کردند که حتی این امر نیز حساسیت شدید صهیونیست ها را برانگیخت و آن ها را مجبور کرد که اطراف دیوار سیم خاردار کشیده و داخل آن قطعات هوشمند کار گذارند.

کوکاکولا و پپسی، نجس و حرام است

به گزارش شیعه آنلاین، به نوشته مجله فرانسوی "پوئن" (Le Point) تحقیقات "مؤسسه مصرف ملی فرانسه" نشان داد که در نوشابه های پپسی و کوکاکولا مقداری الکل وجود دارد.

این مجله دیروز چهارشنبه در این رابطه نوشت: در میان 10 نوع از نوشابه های موجود پپسی و کوکا در بازار ـ مانند "کوکاکولا زیرو" و "کوکا کولا لایت" ـ 10 میلی گرم الکل وجود دارد.

مجله پوئن افزود: وجود این مقدار الکل در نوشابه‏ها برای مسلمانان مشکل ایجاد نموده و این نوشیدنی‏ها را از لیست محصولات حلال خارج می‏کند.

در واکنش به این اعلام، «میشل بیبین» مدیر امور علمی و مقرراتی شرکت "کوکاکولا" در فرانسه وجود الکل در فرمول تولید کوکاکولا را امری طبیعی دانست و با اعلام اینکه این امر از سوی مقامات دولتی به رسمیت شناخته شده است، تعجب مردم از وجود این مقدار الکل در نوشابه‏ها را محکوم کرد!

از سوی دیگر سخنگوی شرکت پپسی ـ علیرغم اثبات علمی "مژسسه مصرف ملی" ـ وجود مقداری الکل در نوشابه‏های این شرکت را رد کرد.

شایان ذکر است پیش از این نیز فتاوایی در رابطه با حرام و نجس بودن کوکاکولا به خاطر داشتن الکل منتشر شده بود.

شبیه‌ترین فرد به رسول خدا

اي سرو بوستان ايستادگي! اي زيباترين گل باغ حسين(ع)! اي جوان رعنا و رشيد حسين(ع) اي علي(ع) را يادگار! اي علي‌اکبر! گلستاني از زيباترين گل‌هاي فداکاري! و دريايي از آبي عطوفت را در دل خود، جمع داشتي، تو که در صورت و سيرت شبيه‌ترين بودي به پيامبر خير و برکت(ص)! سلام و درود بي‌پايان بر صورت و سيرت پيامبر گونه‌ات.

حضرت علی‌اکبر (ع) فرزند ابی عبدالله الحسین(ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان، سال43 قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود، پدر گرامی‌اش امام حسین بن علی بن ابی طالب (ع) و مادر محترمه‌اش لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است.علی بن الحسین(ع) که ایشان را در میان فرزندان امام حسین(ع) به علی اکبر می‌شناسیم از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود و به بزرگانی چون پیامبر اسلام (ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) نسبت دارد.

نگاهی به زندگانی علی اکبر(ع)

متاسفانه در میان امامزادگان و حتی برخی از معصومین (ع) شخصیت‌هایی هستند که کمتر به زنگانی و سیره آن‌ها پرداخته شده و تحقیق و پژوهش آن‌چنانی صورت نگرفته است یکی از این بزرگان، حضرت علی اکبر(ع) می‌باشد که شاید چندین روایت و نقل از ایشان وجود دارد و در خصوص زندگانیشان نیز بسیار کم گفته شده و تنها به حضور ایشان در واقعه عاشورا و شهادتشان بسنده شده است. بنا به نقل ابوالفرج اصفهانی، آن حضرت در عصر خلافت عثمان بن عفان (سومین خلیفه راشدین) دیده به جهان گشود. این قول مبتنی بر این است که وی به هنگام شهادت 25 ساله بود. در برخی روایات هم سن ایشان را 28 ساله ذکر کرده‌اند، وی در مکتب جدش امام علی بن ابی طالب (ع) و در دامن مهرانگیز پدرش امام حسین(ع) در مدینه و کوفه تربیت شد و رشد و کمال یافت. امام حسین (ع) در تربیت وی و آموزش قرآن و معارف اسلامی و اطلاعات سیاسی و اجتماعی به آن جناب تلاش بلیغی به عمل آورد و از وی یک انسان کامل و نمونه ساخت و شگفتی همگان، از جمله دشمنانشان را بر انگیخت.

فضائل علی اکبر(ع)

درباره شخصیت علی اکبر(ع) گفته شده که وی جوانی خوش چهره، زیبا، خوش زبان و دلیر بود و از جهت سیرت و خلق و خوی و صباحت رخسار، شبیه‌ترین مردم به پیامبر اکرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگی را از جدش علی ابن ابی طالب (ع) به ارث برده و جامع کمالات، محامد و محاسن بود.

نقل است روزی علی‌اکبر(ع) به نزد والی مدینه رفته و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او برد، در آخر والی مدینه از علی‌اکبر سوال کرد نام تو چیست؟ فرمود: علی. سوال کرد نام برادرت؟ فرمود: علی. آن شخص عصبانی شد و چند بار گفت: علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوک؟ » پدرت چه مي‌خواهد، همه‌اش نام فرزندان را علی می‌گذارد، این پیغام را علی‌اکبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین (ع) برد، ایشان فرمود: والله اگر پروردگار ده‌ها فرزند پسر به من عنایت کند نام همه آن‌ها را علی می‌گذارم و اگر ده‌ها فرزند دختر به من عطا نماید نام همه آنها را نیز فاطمه می‌گذارم.

در روایت دیگری به نقل از شیخ جعفر شوشتری در کتاب خصائص الحسینیه آمده است: اباعبدالله الحسین هنگامی که علی‌اکبر را به میدان می‌فرستاد، به لشگر خطاب کرد و فرمود:« یا قوم، هولاءِ قد برز علیهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله....... ای قوم، شما شاهد باشید، پسری را به میدان می‌فرستم، که شبیه‌ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله (ص) است بدانید هر زمان ما دلمان برای رسول الله(ص) تنگ می‌شد نگاه به وجه این پسر می‌کردیم.

اطاعت و تبعیت از پدر و امام زمان خود، حضور آن حضرت در کربلا

حضرت علی‌اکبر(ع) در ماجرای عاشورا حضور فعال داشت و در تمام حالات در کنار پدرش امام حسین(ع)بود و با دشمنانش به سختی مبارزه می‌کرد. شیخ جعفر شوشتری در خصائص نقل می‌کند: هنگامی که ابا عبدالله الحسین علیه السلام در کاروان خود به سمت کربلا حرکت می‌کرد، حالتی به حضرت(ع) دست داد بنام نومیه و در آن حالت مکاشفه‌ای برای حضرت(ع) رخ داد، از آن حالت که خارج شد استرجاع کرد و فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون » علی اکبر(ع) در کنار پدر بود، و می‌دانست امام بیهوده کلامی را به زبان نمی‌راند، سوال کرد، پدرجان چرا استرجاع فرمودی؟ حضرت بلادرنگ فرمود: الان دیدم این کاروان می‌رود به سمت قتلگاه و مرگ در انتظار ماست، علی اکبر(ع) سوال کرد: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ حضرت فرمود: آری ما بر حق هستیم. علی اکبر (ع) عرضه داشت: پس از مرگ باکی نداریم.

با این‌که حضرت علی اکبر(ع) با سه طایفه معروف عرب پیوند خویشاوندی داشته است، با این حال در روز عاشورا و به هنگام نبرد با سپاهیان یزید، هیچ اشاره‌ای به انتسابش به بنی امیه و ثقیف نکرد، بلکه هاشمی بودن و انتساب به اهل بیت(ع) را افتخار خویش دانست و در رجزی چنین سرود:

أنا عَلی بن الحسین بن عَلی نحن بیت الله آولی یا لنبیّ

أضربکَم بالسّیف حتّی یَنثنی ضَربَ غُلامٍ هاشمیّ عَلَویّ

وَ لا یَزالُ الْیَومَ اَحْمی عَن أبی تَاللهِ لا یَحکُمُ فینا ابنُ الدّعی

حضرت علی اکبر (ع) الگوی جوانان

ویژگی‌های اخلاقی آن حضرت

علی در جوانی با ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری خود نگاه انبوه‏ جوانان را به سوی خود جلب می‏‌کرد، علی صفات جد خود را می‏‌دانست، از این‏ رو، هماره در آینه اخلاق و رفتار او نظر می‏‌کرد و خود را بدان صفات می‏‌آراست. به هنگام ‏جوانی در میان جمع و با دوستان خود، گشاده رو و شادمان بود، ولی در تنهایی اهل تفکر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانی به‏ خلوت با خدای خود و پرداختن به راز و نیاز و گفتگو با خالق هستی‏ داشت. در زندگی آسان‏‌گیر، ملایم و خوش‏خو بود، نگاهش کوتاه می‏‌نمود و به روی کسی خیره نمی‏‌شد. بیشتر اوقات بر زمین چشم می‏‌دوخت و با بینوایان و فقرا که از نظر ظاهری در جامعه و نگاه دنیاطلبان‏ احترام چشمگیری نداشتند. نشست و برخاست می‏‌کرد، با آنان همسفره‏ می‏‌شد و با دست‏ خود در دهانشان غذا می‏‌گذارد. اصالت‌های فکری و استواری‌های روحی، وی را چنان کرده بود که هیچگاه و از هیچ‏ حاکمی هراس نداشت. هرگز عیب‏جویی نمی‏‌کرد و از مداحی نابجا و شنیدن چاپلوسی افراد دوری می‏‌کرد. تمامی انسان‌ها را بندگان خدا می‏‌دانست و از تحقیر آنان خودداری می‏‌ورزید. در طول عمر خویش به کسی دشنام نداد و ناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستگویی شیوه همیشه‏ او بود. بخشنده بود و آنچه به دست می‏‌آورد، به دیگران بویژه‏ نیازمندان انفاق می‏‌کرد. هرگاه کسی هدیه‏‌ای به او تقدیم می‏‌کرد، با گشاده رویی می‏‌پذیرفت. اگر فردی مهمانی داشت و او را دعوت‏‌ می‏‌کرد، می‏‌پذیرفت. به عیادت بیماران می‏‌رفت، هرچند خانه بیمار در دور افتاده‏‌ترین نقطه شهر باشد. در تشییع پیکر مردگان حاضر می‏‌شد و هیچ یار از دست رفته‏‌ای را تنها نمی‏‌گذاشت.

برای همسالان برادری مهربان و برای کودکان پدری پرمحبت‏ بود و مسلمانان را مورد لطف و عطوفت‏ خویش قرار می‏‌داد. امور دنیوی و اضطراب‏‌های مادی او را متزلزل نمی‏‌ساخت. زندگی علی ساده و بی پیرایه بود و در آن از تجمل، اسراف و تبذیر اثری دیده نمی‏‌شد. آنان که اخلاقی نیکو و فضایلی شایسته‏ داشتند، همیشه مورد تکریم و احترام وی بودند و خویشاوندان از صله او بهره‏‌مند می‏‌شدند. از صبری عظیم برخوردار بود و از هیچ کس‏ توقع و انتظاری نداشت.

در میدان رزم سلحشوری شجاع، نیرومند و پرتوان بود و انبوه‏ دشمن هرگز او را بیمناک نمی‏‌ساخت. در اجرای عدالت و دفاع از حق، قاطع و استوار بود. به یاری محرومان و مظلومان می‏‌شتافت و در برابر ظالمان می‏‌ایستاد تا حق را به صاحبش برنمی‏‌گردانید، آرام‏ نمی‏‌گرفت. به دانش‌اندوزی و فراگیری معارف اهمیت زیادی می‏‌داد و همواره پیروان خود را از جهالت و بی‏‌خبری باز می‏‌داشت.

به پاکیزگی و آراستگی علاقه‏‌ای وافر داشت و این صفت از دوران‏ کودکی در او دیده می‏‌شد. از این رو هماره بر تمیزی لباس و بدن‏ اهتمام می‏‌ورزید.

بسیار فروتن بود و از تکبر نفرت داشت و اکثر اهل جهنم را گردن فرازان و سرکشان می‏‌دانست. نه تنها بر انسان‌ها بلکه بر حیوانات نیز شفقت داشت و با مهربانی و ملایمت و انصاف با آنان‏ رفتار می‏‌کرد.

نخستین شهید بنی هاشم در عاشورا

وی نخستین شهید بنی هاشم در روز عاشورا بود و در زیارت شهدای معروفه نیز آمده است: "السَّلامُ علیکَ یا اوّل قتیل مِن نَسل خَیْر سلیل". علی اکبر(ع) در نبرد روز عاشورا 200 تن از سپاه عمر سعد را در دو مرحله به هلاکت رسانید و سرانجام مرّه بن منقذ عبدی بر فرق مبارکش ضربتی زد و او را به شدت زخمی کرد. آن گاه سایر دشمنان، جرأت و جسارت پیدا کرده و به آن حضرت هجوم آوردند و وی را آماج تیغ شمشیر و نوک نیزه‌ها نمودند و مظلومانه به شهادتش رسانیدند. امام حسین(ع) در شهادتش بسیار اندوهناک و متأثر شدند و در فراقش فراوان گریست و هنگامی که سر خونین‌اش را در بغل گرفت، فرمود: "ولدی علی عَلَی الدّنیا بعدک العفا" فرزندم علی، دیگر بعد از تو اف بر این دنیا

در مورد سنّ شریف وی به هنگام شهادت، اختلاف است. برخی می‌گویند 18 ساله، برخی می‌گویند 19 ساله و عده‌ای هم می‌گویند 25 ساله بود. اما از این که وی از امام زین العابدین(ع)، فرزند دیگر امام حسین(ع) بزرگتر یا کوچک‌تر بود، اتفاقی میان مورخان و سیره نگاران نیست. روایتی از امام زین العابدین(ع) نقل شده که دلالت دارد بر این که وی از جهت سن کوچک‌تر از علی اکبر(ع) بود. آن حضرت فرمود: کان لی اخ یقال له علیّ اکبر منّی قتله الناس ...

مقبره حضرت علی اکبر علیه السلام در کربلای معلی پایین پای اباعبدالله الحسین علیه السلام است و در سلام زیارت عاشورا منظور از و "علی علی ابن الحسین"، آقا علی اکبر (ع) می‌باشد.

پی نوشت‌ها:

مستدرک سفینه البحار
مقاتل الطالبین 




سیره آیت الله سید علی قاضی در خانه

اخلاق آسمانی در خانه

باری! آقای قاضی عرفانی همه جانبه دارد، پس هم در منزل اخلاقش آسمانی است، هم با شاگردانش اخلاقی پدرانه دارد، هم در میان مردم متواضع و فروتن است و هم با مخالفانش اهل عفو و گذشت است.

در خانه، پدری مهربان و دلسوز است. نام فرزندان را با تجلیل و احترام و با مهربانی، با لفظ آقا و خانم صدا می کند. و فرزندان در کنار چنین پدری رشد می کنند و می بالند. داخل اتاق که می شوند پدر به احترامشان بلند می شود تا هم آن ها ادب را یاد بگیرند و هم دیگران برای فرزنداش عزت و احترام قائل شوند.

در این خانه خبری از تحکم، جدیت و امر و نهی های خشک نیست. بچه ها رفتار دینی را از پدر می آموزند و لازم نیست در هیچ کاری آن ها را مجبور کنی. نماز پدر، بچه ها را به نماز می کشاند و احوالات شبانه اش برای شب بیداری، مشتاقشان می کند. اما پدر که دوست ندارد فرزندان از کودکی به تکلف و مشقت بیفتند به آن ها می گوید لازم نیست از الان خودتان را به زحمت بیندازید، و بچه ها که بارها زمزمه های عاشقانه وی و زلال جوشیده از چشمانش را در نیمه شب ها وقتی اللهم أرنی الطلعة الرشیدة می خوانده و لا هو الا هو می گفته، دیده و شنیده اند، در حالات وی حیران می مانند.

و این چنین فرزندان در کنار او از او می آموزند و احتیاج به مدرس و مربی ندارند. آن ها کامل ترین مربی بالای سرشان است که در همه چیز نمونه است. بارها پدر را دیده اند که وقتی به نماز می ایستد، چگونه برای نماز مستحب لباس کامل و حتی جوراب می پوشد.

پسران ایشان هیچ اجباری برای طلبگی ندارند، به آن ها می گوید: طلبگی همین است، می خواهید بشوید و نمی خواهید، بروید کار کنید. و دختران هم با آن که امکان تحصیل در نجف نیست باسواد می شوند.

توجه به معنویت همسر

آقای سید محمد حسن قاضی که آن روزها را به یاد می آورد درباره قرآن خواندن مادرشان این گونه می گوید:« بله، مادرم به آقای قاضی می گفت: آخر شما چه آقایی هستی که من سال های سال در منزل شما هستم، و شما یک قرآن خواندن به من یاد ندادی، و البته این قرآن خواندن برای کسی که اصلاً سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد خیلی دشوار است.

آقا فرمودند : تو قرآن را باز کن، مقابل هر سطر یک صلوات بفرست و بعد بخوان.
ایشان هم به همین صورت صلوات می فرستادند و قرآن می خواندند. بعداً ما که بزرگ شدیم و خواندن و نوشتن یاد گرفتیم، من می آمدم به مادرم می گفتم این آیه ای که من می خوانم کجای قرآن است؟ و ایشان پیدا می کرد و نشان می داد. یعنی خواندن و نوشتن بلد نبود ولی اشاره می کرد که فلان صفحه است و سطر آن را هم تعیین می کرد. »

محبت پدرانه

شکوه نگاه روحانی پدر، در ذهن فرزندانش نقش بسته، او دریای لطافت است و مواظب است فرزندانش غصه نخورند. دختر ایشان نقل میکنند:« به کربلا می رود وقتی برمی گردد از دخترش می پرسد: من نبودم چه کار کردی و جواب می شنود: گریه کردم و او می گوید: غصه نخور، تو را هم دفعه بعد با خودم می برم. و بعد 5-4 ساله که بودم مرا به کربلا برد. »

و دخترش که ازدواج می کند و می خواهد به ایران برود گریه پدر را می بیند و صدای او را می شنود که نرو من خوش ندارم که بروی. اما دختر به علت شرایط خانوادگی اش مجبور است برود و سیمای آسمانی پدر به اشک آذین می شود. خانواده از وجود چنین بحر بی کران و مواج معرفت الهی و عوالم او و از آن آتش عشق که نیستان وجودش را به آتش کشیده بی خبرند! او از آن آتش فقط گرمی و روشنای اش را به خانواده می بخشد و آن ها همیشه در کنار هم با صمیمیت زندگی می کنند. مراتب علمی و معنوی اش مانع از لطافت و محبتش به بچه ها نمی شود. اهل تشّر و دعوا نیست. گاهی هم اگر به خاطر شیطنت بچه ها تنبیهی می کند تصنعی است.

آقا سید محمد حسن می گوید پدرم می گفتند: « من عصبانی می شوم یک چیزهایی می گویم، بعد می آیم می نشینم می گویم خدایا من این حرف ها را نگفتم ها! این ها تصنعی بود. »

و بچه ها این حرف پدر را می شنوند. آن ها می دانند پدر خرابکاری و تخلف هایشان را متوجه می شود. نمی دانند چگونه، ولی هر چه هست بیشتر احتیاط می کنند. البته این بچه های شیطان از بازی کردن سر ظهر نمی توانند بگذرند و آن وقت تصور کنید آقای قاضی را که عصا به دست سراغشان می رود اما اینجا هم خود را هدف توبیخ قرار می دهد و می گوید: « ای پدر یهودی ها. » و این آوای گرم و صدای مهربان پدر هنوز هم در گوش فرزندش طنین انداز است.

آقای سید محمد علی قاضی نیا نقل میکند:« یادم هست که ما ظهرها می رفتیم بازی می کردیم، ایشان اگر از خواب بیدار می شد، می آمد و ما را می برد در سرداب و می خواباند. ولی ما یواشکی یکی یکی می آمدیم بالا که برویم در کوچه بازی کنیم. بعد یک موقع هایی از بدشانسی، ایشان دوباره بیدار می شدند و ما یک دفعه می دیدیم که آقا آمدند و دم در ایستادند و دیگر کسی جرأت نمی کرد به کوچه برود.

یک عبارتی هم به کار می بردند که نمی شود گفت، ولی اگر دوست دارید بگویم. می گفتند: پدر یهودی! و عصاشان را هم دستشان می گرفتند و ما مثل فرفره دوباره به سرداب برمی گشتیم. » نسبت به بچه ها دلسوز و مهربان است و شیطنت های کودکانه شان او را آشفته نمی کند و حتی اگر مادر عصبانی می شود که چرا بچه ها پابرهنه در کوچه بازی می کنند و با پای کثیف به خانه می آیند، باز هم می گوید: « بگذار بچه ها بروند بازیشان را بکنند. »

آرامش و طمانینه در مرگ فرزند

در برابر مشکلات و مصائب زندگی، صبور و شکست ناپذیر است، آن قدر طمأنینه دارد که در مرگ فرزندش، اطرافیان از آرامش او متعجب می شوند. « سید محمد باقر که نابغه خانواده قاضی است در سن 14-13 سالگی با برق گرفتگی از دنیا می رود. مادرش خیلی جزع و فزع می کند که بچه ام جوان بود، باهوش بود و بدجوری مرد. و آقای قاضی به ایشان می گوید: تو چرا این قدر زیاد برای بچه گریه می کنی؟ فرزندت الان این جا پیش من نشسته. و مادر بعد از شنیدن این حرف آرام می شود و راز آن ماجرا معلوم نمی شود. »

توصیه به دختر

دخترش که ازدواج می کند خیلی به خانه شان می رود و دائم سفارش می کند که: « حرف همسرت را گوش کن و مواظبش باش. »
و دختر وقتی یادش به آن روزها می افتد با خنده می گوید: « باید به او می گفت، ولی به من می گفت! »

نگهداری از مادر پیر

بچه ها در خانواده ای بزرگ می شوند که از همان آغاز، ادب و محبت را می آموزند و نتیجه این کانون پر مهر، آن می شود که دو تا از دختران آقای قاضی به خاطر نگهداری از مادر پیرشان ازدواج نمی کنند.

دختر ایشان نقل میکند:« دو تا از خواهرهای من ازدواج نکردند تا مادرشان را نگهداری کنند اما صدام لعنتی آمد و بیرونشان کرد. مادر ما هم پیر بود، فلج بود، راه رفتن برایش مشکل بود، خیلی اصرار کردند که حداقل بگذارند مادرشان برگردد و عاقبت آن پیرزن ماند و آن ها آمدند پیش ما. اما صبح تا غروب کارشان این شده بود که بنشینند و دعا و نذر و نیاز کنند که برگردند نجف و مادرشان را نگهداری کنند. بالاخره کارشان جور شد و برگشتند و چند ماه بعد هم مادر فوت کرد. »
و این اوج محبت و فداکاری فرزندان نسبت به والدین است.

تسکین فرزند بعد از رحلت

و سرانجام وقتی آقای قاضی فوت می کند، دخترش که سال ها پیش به ایران آمده و از دیدارش محروم مانده بود ماه ها و ماه ها بی تابی می کند تا این که خود آقای قاضی به خوابش می آید و او را آرام می کند.

سیده خانم فاطمه قاضی میگوید:« یادم هست که بعد از وفات پدر من خیلی گریه می کردم، چهار ماه برای پدرم گریه می کردم. باور می کنید؟!
حتی همسایه ها هم عاجز شده بودند از گریه های من، تا این که خواب دیدم پدرم در اتاق ایستاده و می گوید : فاطمه، گفتم بله آقا جان؛ گفت: چرا گریه می کنی؟ من الحمدالله خوبم، همین طوری دستش روی سینه اش بود. گفت: من خوبم. ناراحت نباش فقط برای بچه های کوچک نگرانم، و من بعد از آن موقع ساکت شدم. »

اخلاق آیت الله سید علی قاضی

حسن خلق

« ولا یکون حسن الخلق إلا فی کل ولیّ و صفی لأن الله تعالی ابی ان یترک الطافه و حسن الخلق الا فی مطایا نوره الا علی و جماله الا زکی: و نمی باشد خلق نیکو مگر در دوستان خدا و برگزیدگان پروردگار عالم، چرا که حضرت حق نخواسته است که در روز ازل الطاف خود را و خلق نیکو را در همه کس بگذارد مگر در کسانی که متحمل نور او باشند و دل خود را به نور الهی مصفی نموده باشند. »

آیت الله قاضی از کملین است، او عالم و مجتهد است، فقیه و اصولی است، فیلسوف است، ادیب و ریاضی دان است. عارف است، کوه است و لطیف و مهربان، راستی مگر کوه هم لطیف می شود؟ او می خواهد در تمام زمینه ها محبوبِ محبوبِ خود باشد.

و تجلی عرفانی او باید در اخلاقش نمود داشته باشد و اخلاقش باید زینت عرفانش باشد. می داند برای جامع و کامل شدن باید تمام زیبایی ها را در روح خود یک جا جمع کند که، یار مشکل پسند است و تحلیه نشده محل تجلی قرار نمی گیرد. و می داند که هر چه معرفت بیشتر، حسن خلق تمام تر و هر چه حسن خلق بیشتر، معرفت کامل تر.

لأنها خصلة یختص بها الأعرف بربه و لا یعلم ما فی حقیقة حسن الخلق الا الله تعالی:چرا که خلق نیکو خصلتی است که مخصوص است به هر که شناساتر است به پروردگار خود، و راه نبرده است به فضیلت حسن خلق و حقیقت او، مگر خداوند عالم و بس.»

وی می خواهد شبیه ترین ها به مولایش باشد که پیامبر اکرم(ص) فرموده است: « وإن أشبهکم بی أحسنکم خلقا: شبیه ترین شما به من خوش خلق ترین شماست. بحارالانوار ج70، ص 296»

تواضع

و اگر او آینه تمام نمای تواضع نبود، شاگرد او علامه طباطبائی تندیس تواضع نمی شد که این سیرت پارسایان است: « و مشیهم التواضع »
یکی از بزرگان می فرمود: آیت الله حسینقلی همدانی را در خواب دیدم پرسیدم آیا استاد ما سید علی آقا قاضی انسان کامل است؟ ایشان فرمود: آن انسان کامل که تو در نظر داری نیست.

این مسأله را به خود مرحوم قاضی عرض کردم. ایشان در جلسه درس این رؤیا را نقل کردند، ایشان با آن همه مقامات به شاگردانش می گوید: « من لنگه کفش انسانهای کامل هم نمی شوم! »

تا آخر عمرشان کلمه ای از ایشان صادر نشد که صراحت در هیچ مقام و منزلی داشته باشد.
خانم سیده فاطمه قاضی در این باره می گوید:ایشان خودشان را خیلی کم می گرفت خیلی می گفتند: « من چیزی بلد نیستم، حتی وقتی بچه ها یا نوه ها به ایشان می گفتند آیت الله، می گفت: نه نه من آیت الله نیستم. »

خیلی خودش را پایین می دانست. اصلاً عجیب بود، بیشتر هم مشغول نماز و دعا و راهنمایی شاگردانش بود. و به ما می گفت همین ها برای آدم می ماند، چیز دیگری نمی ماند یا اگر کسی برای ایشان هدیه و پیش کشی می فرستاد می گفت: « ببر بده به فلانی، به من نده! » اصلاً دنبال هیچ چیز نبود. او تا آخر عمر خود را هیچ می دانست و همیشه می فرمود: « من هیچی ندارم »

و آن قدر متواضع است و خود را کم و دست خالی می داند که به سید هاشم که به ایشان عشق و ارادت می ورزد می گوید: « من به تو و همه شماهایی که می آیید این جا می گویم که من هم یکی هستم مثل شما. از کجا معلوم شما چند نفر در کار من مبالغه نمی کنید! و روز قیامت اون جاسم جاروکش کوچه ها رد شود و به بهشت برود و من هنوز در آفتاب قیامت ایستاده باشم. »

در مجلس روضه ابا عبدالله علیه السلام خودش کفش های مهمانان امام حسین علیه السلام را جفت کرده و آن ها را تمیز می کند بدون توجه به آن ها که خرده می گیرند که آدم بزرگ نباید چنین کاری بکند.

آیت الله سید ابوالقاسم خوئی می فرمود: « من هر وقت می رفتم مجلس آقای قاضی، کفش هایم را می گذاشتم زیر بغلم که مبادا کفشم آن جا باشد و آقای قاضی بیاید آن را تمیز یا جفت کند. »

در خاطره ای دیگر، سید عبدالحسین قاضی( نوه ایشان) نقل می کند:« یکی از خویشاوندان مرحوم قاضی و سید محسن حکیم فوت می کند. جنازه او را وارد صحن مطهر امام می کنند تا بر آن نماز بخوانند. در نجف مرسوم است که از بزرگی که در تشییع جنازه حضور دارد می خواهند که بر جنازه نماز بخواند. در آن زمان آیت الله حکیم جوان بودند و مرحوم قاضی چه از نظر سن و چه از نظر مقام بالاتر بودند.

خانواده شخصی که فوت شده بود رو به مرحوم قاضی می کنند و از ایشان درخواست می کنند که بر جنازه نماز بخوانند اما مرحوم قاضی رو به آقای حکیم می کنند و می گویند: « شما بفرمایید نماز را بخوانید. اگر من نماز بخوانم کسی من را نمی شناسد و به من اقتدا نمی کند و ثوابی که قرار است به این شخص که مرحوم شده برسد، کم می شود، اما اگر شما نماز بخوانید. مردم شما را می شناسند و افراد بیشتری به شما اقتدا می کنند و ثواب بیشتری به این فرد می رسد. »

باز تأکید می کنم که این اتفاق زمانی افتاده که آقای حکیم خیلی جوان بوده و مرحوم قاضی در اواخر سن شریفشان بوده اند و پدربزرگم آقای سید محمد علی حکیم این ماجرا را که خود شاهد آن بوده است برای ما نقل کرده اند. روزی صاحب خانه وسائلش را از خانه بیرون می ریزد می گوید: « خدا گمان کرده ما هم آدمیم! » او آن قدر در نفی خود و انانیتش کوشیده و از جلب نظر و توجه دیگران دور شده که از چشم خود نیز پنهان مانده!

دخترش در مورد او چنین می گوید: « پدر ما خودش را خیلی پایین می دانست و وقتی شاگردانشان می آمدند می گفتند: من خوشم نمی آید بگویید من شاگرد فلانی هستم. در مجالسی که در منزل می گرفتند بالای مجلس نمی نشستند و می گفتند آن جا جای مهمانان است و وقتی با شاگردانشان راه می رفتند، پدرم عقب همه آنها راه می رفت و هر چه می گفتند: آقا شما جلو باشید، می گفتند: نه من عقب می آیم، شما جلو بروید. »

آیت الله کاشانی نقل کردند:زمانی که عده ای از ایران خدمتشان می رسند و می گویند که ما از شما مطالبی شنیدیم و تقلید می کنیم، گریه می کنند، دستشان را بالا می برند و می فرمایند: « خدایا تو می دانی که من آن نیستم که این ها می گویند و بعد می فرمایند که شما بروید از آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی تقلید کنید. »

و این همان اوصافی است که امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف عارفان مکتبش می فرماید: لا یرضون من اعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر فهم لا نفسهم متهمون و من أعمالهم مشفقون إذا زکی احدهم خاف مما یقال له فیقول: أنا أعلم بنفسی من غیری، و ربی اعلم بی من نفسی، اللهم لا تؤاخذنی بما یقولون، واجعلنی أفضل مما یظنون، واغفرلی مما لا یعلمون.

از کردار اندک خود خرسندی ندارند، و طاعت های فراوان را بسیار نشمارند، پس آنان خود را متهم شمارند و از کرده های خویش بیم دارند. و اگر یکی از ایشان را بستایید، از آن چه ـ درباره او ـ گویند بترسد، و گوید: من خود را بهتر از دیگران می شناسم و خدای من مرا از خودم بهتر می شناسد، بار خدایا! مرا مگیر بدان چه بر زبان می آورند، و بهتر از آنم کن که می پندارند و بر من ببخشای آن را که نمی دانند. »

نشانه تواضع

از دیگر نشانه های تواضع و فروتنی مرحوم قاضی قضیه اقتدای ایشان به شاگرد خود یعنی آیت الله بهجت(حفظه الله) می باشد که آقازاده مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین آملی این جریان را این گونه نقل کردند: « روزی من و پدرم به محضر آیت الله العظمی بهجت رسیدیم و جمعی در آنجا حاضر بودند، پدرم در آنجا گفتند که قضیه ای را نقل می کنم و می خواهم که از زبان خودم بشنوید و بعد از آن نگوئید که از خودش نشنیدیم، و آن اینکه:« من با چشم خودم دیدم که در مسجد سهله یا کوفه( تردید از ناقل است) مرحوم قاضی به ایشان اقتدا نموده بودند. »

و با توجه به اینکه تولد معظم له سال 1334 هجری قمری است و سال 1348 هـ ق به کربلای معلی مشرف و در سال 1352 هـ ق به نجف اشرف مشرف شدند و سال رجعت ایشان به ایران سال 1364 هـ ق بوده است، پس سن ایشان در آن هنگام حدود سی سال بوده است. »

ادب و احترام

هیچ گاه در صدر مجلس نمی نشست و با شاگردانش هم که بیرون می رفت جلو راه نمی رفت، و آن گاه که در منزل، شاگردان و مهمانان سراغشان می آمدند برای همه به احترام می ایستاد.
آیت الله سید عباس کاشانی در این باره می فرماید: من آن موقع سن کمی داشتم، ولی ایشان اهل این حرف ها نبود. بچه های کم سن و سال هم که به مجلسشان می آمدند بلند می شدند و هر چه به ایشان می گفتند اینها بچه هستند، می فرمودند: « خوب است بگذارید این ها هم یاد بگیرند. »
آیت الله نجابت نقل می کردند:« او آن قدر مبادی آداب است که وقتی در منزل مهمان دارد برای خواندن نماز اول وقتش از او اجازه می گیرد. »

حق رفاقت

آیت الله محسنی ملایری ( متوفی 1416ق ) نقل می کرد:« مرحوم پدرم آیت الله میرزا ابوالقاسم ملایری با مرحوم آیت الله میرزا علی آقای قاضی ملازم بود و وقتی به نجف رفته بودم مرحوم آقای قاضی فرمودند: « پدر شما به ما خیلی نزدیک بود، ما برای همدیگر غذا می بردیم و لباس همدیگر را می شستیم؛ حالا آن حق بر گردن ما باقی است و تا شما در نجف هستید غذای ظهرتان به عهده من است. »

از فردا دیدم ایشان در حالی که دو قرص نان و قدری آبگوشت پخته در میان سفره ای با خود آورد و پس از آن اصرار و الحاح از من خواستند لباسهایی را که نیاز به شستشو دارد به او داده تا معظم له آن را بشوید! من ابتدا ابا کردم ولی اطرافیان فهماندند که حداقل یک دستمال کوچک هم که شده بدهید ایشان بشویند والا آقای قاضی ناراحت می شوند. من ناچار شدم چند قطعه لباس خود را برای شستشو به او بدهم.

عدالت و انصاف

آن گاه که به مغازه می رود تا کاهو یا میوه بخرد از کاهوهای پلاسیده برمی دارد و میوه های لک دار را انتخاب می کند.
یکی از اعلام نجف نقل می کرد:« من یک روز به دکان سبزی فروشی رفته بودم دیدم مرحوم قاضی خم شده و مشغول کاهو سواکردن است و به عکس معمول، کاهوهای پلاسیده و آن هایی را که دارای برگ های خشن و بزرگ هستند را بر میدارد.
من کاملاً متوجه بودم تا مرحوم قاضی کاهو ها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد و مرحوم قاضی آن ها را زیر عبا گرفت و روانه شد. من که در آن وقت طلبه جوانی بودم و مرحوم قاضی مسن و پیرمردی بود به دنبالش رفتم و عرض کردم آقا سؤالی دارم، چرا شما به عکس همه، این کاهوهای غیر مرغوب را سوا کردید؟

مرحوم قاضی فرمود: آقا جان من! این مرد فروشنده شخص بی بضاعت و فقیری است و من گاهگاهی به او مساعدت می کنم و نمی خواهم چیزی به او داده باشم تا اولاً آن عزت و شرف و آبرو از بین برود و ثانیاً خدای نخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب هم ضعیف شود. برای ما فرقی ندارد کاهوهای لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها و من می دانستم که این ها بالاخره خریداری ندارد و ظهر که دکان را ببند آن ها را به بیرون خواهد ریخت لذا برای عدم تضرر او مبادرت به خریدن کردم. »

شهرت گریزی

به شاگردان که درباره استادانشان از ایشان سؤال می کنند با تندی می گوید: « برای من سلسله درست نکنید. » و در یکی از جلساتش یکی از حاضران را کنار می کشد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می شود می گوید: « فلانی شنیده ام نام مرا در منبر می بری، اگر به حلال و حرام معتقدی من راضی نیستم، نه بالای منبر نه زیر منبر اسم مرا بیاوری. می گوید هر که به درس من می آید در حق من، مبالغه، حرام است. »
در حالی که شاگردان می گویند ما هنوز هم هر چه از بزرگان می خوانیم و می شنویم در برابر ایشان ضعیف است.

سکوت و کتوم بودن

او دائم السکوت است و بعضی وقت ها از جواب دادن طفره می رود. شاگردانش می گویند حتی گاهی به نظرمان می آمد ایشان نصف حرف ها را نمی زنند که مبادا حمل بر غلوّ و اغراق شود.

آیت الله سید عباس کاشانی نقل کردند که ایشان به ارادتمندانشان می فرمودند: « بینی و بین الله راضی نیستم درباره من مجلس درست کنید. »
و حال آن که چیزهایی را که نقل می کنند شاید ثلث حقایق و داشته های ایشان هم نیست.

بزرگواری در برابر مخالفین

مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در مجالس روضه هفتگی آقای قاضی شرکت می کرد، ولی در آن عصر هنوز معروف نشده و به عنوان مرجع مطرح نبودند. این دو بزرگوار با هم خیلی دوست و رفیق بودند، و در فقه هم مباحثه بودند.

در آن موقع آقای قاضی در خواب یا مکاشفه می بیند که بعد از اسم مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی نام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نوشته شده و متوجه مرجعیتشان شده و این مطلب را به ایشان می گویند. بعد ها گاهی ایشان از آقای قاضی درباره زمان این مرجعیت سؤال می کردند و آقای قاضی می فرمودند:هنوز وقتش نرسیده.تا آن که بعد از وفات مراجع عصر به مرجعیت می رسند و هم چون آیت الله سید محمد کاظم یزدی، مرجعیتشان گسترده و تام می گردد. در زمان مرجعیت ایشان به خاطر جو عمومی حوزه که آن زمان مخالف عرفا بود و نیز سعایت هایی که از روش آقای قاضی و شاگردان نزد ایشان می شود، شهریه شاگردان آقای قاضی قطع می شود و بعضی از آن ها تبعید می شوند.

آقای سید محمد حسن قاضی در این باره می فرماید:« بله، شهریه علامه طباطبایی و بقیه شاگردان را قطع کردند. علاوه بر این، کارهای دیگری هم کردند، یک مسجدی در نجف بود به نام مسجد طریحی که یک اتاق هم داشت. یک عده آمدند خدمت آقا- علامه طباطبایی با چند نفر دیگر- که ما وقتی می آییم منزل شما چون آن جا یک اتاق هست بچه ها باید بیرون روند و این باعث اذیت است شما بیایید این مسجد نماز بخوانید و بعد از آن هم می توانیم در اتاق بنشینم و جلسلت و صحبت هایمان را داشته باشیم. ایشان قبول کردند و آقای قاضی می رفتند آن جا، بعد از مدتی عده ای از همسایه ها جمع شدند که آقای قاضی این جا می آید یک چراغی برای مسجد بگذاریم و یک مقداری رسیدگی کنیم. آن عده ای هم که می آمدند مسجد پیش آقا 12-10 نفر بیشتر نبودند. اما عده ای از طلبه های آن زمان خبردار شدند و ریختند آن جا و چراغهایش را شکستند، سجاده زیر پای آقا را کشیدند و سنگ باران کردند، بله همان طلبه های آن زمان...»

همچنین نقل شده است که: « آیت الله نجابت از نظر اقتصادی بسیار در تنگنا بود زیرا در نجف اشرف شهریه ایشان به خاطر شرکت در درس آقای قاضی قطع شده بود. »

و علت قطع شدن شهریه را این چنین می گویند: « آسید ابوالحسن، فقیه و مرجع تقلید بودند و بعد هم این نظر را داشتند که کسانی که در غیر از فقه جعفری(ع) فعالیت داشته باشند، این شهریه برایشان جایز نیست و وقتی این نظر اعلام شد شاگردان آقای قاضی متفرق شدند. »

آقای سید محمد حسن قاضی در ادامه می فرماید: شیخ حسین محدث خراسانی می فرمود: من از نجف بیرون آمدم به علت ناراحتی از وضع زندگی استادم مرحوم قاضی، که خود در برابر افرادی که با روش عرفانی او مخالفت می ورزیدند، سکوت می کرد و رفقای خود را هم امر به آرامش می نمود و این عمل برای من غیر قابل تحمل بود.

و ( پدرم) مکرر می فرمود: « نمی خواهم در تاریخ نوشته شود که قاضی به علت مخالفت با فقهای روزگار خود به قتل رسید. » من به پدرم گفتم: مهاجرت کن، « الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها: آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ سوره نسا آیه97 »

فرمودند: من با زحمت فراوان خودم را به این شهر مقدس رساندم و هیچ حاضر نیستم که از آن دست بکشم و عمرم هم به سر آمده است و خیلی راضی هستم. ولی شما باید مهیا باشید چه این که اگر به اختیار هم بیرون نروید شما را به زور و اکراه بیرون می کنند و شما باید هر جا که باشید مرا از یاد نبرید و از برای من طلب مغفرت کنید. »

در جای دیگر به نقل از آیت الله کشمیری این طور آمده که: « حتی بعضی از اهل دانش، سنگ جمع کرده بودند و به در خانه آقای قاضی می زدند! در مدرسه جدّ ما هم یک نفر از اهل دانش با صدای بلند گفت: بعضی ها پیش صوفی می روند ( و منظورش من بودم )، شکم قاضی را می درم. »

در کتاب فریادگر توحید آمده :« چون حضرت آیت الله بهجت به خدمت آقای قاضی می رسد، عده ای از فضلای نجف به پدر آیت الله بهجت نامه می نویسدند که پسرت دارد گمراه می شود و نزد فلان شخص (آقای قاضی) می رود. پدر ایشان نیز برایش نامه ای می نویسد که راضی نیستم بجز واجبات عمل دیگری انجام دهی و راضی نیستم درس فلانی بروی، ایشان نامه پدرش را خدمت آقای قاضی می آورد و می گوید پدرم چنین نوشته است و در این حال تکلیف من چیست؟ آقای قاضی می گوید: مقلد چه کسی هستی؟

می گوید: آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، مرحوم قاضی به ایشان می گوید:« بروید و از مرجع تقلیدتان سؤال کنید.»
ایشان نیز به محضر آسید ابوالحسن اصفهانی می رود و کسب تکلیف می کند، سید می گوید اطاعت پدر واجب است. از آن پس آیت الله بهجت سکوت اختیار می کند و دیگر هیچ نمی گوید و این رویه ایشان امتداد پیدا می کند و در همان ایام درهایی از ملکوت به روی ایشان باز می شود. »

به نقل از آیت الله نجابت آمده است که: « کسی چندین نوبت قصد سوء قصد به جان آقای قاضی کرد اما موفق نشد. یک وقت پیغام فرستاد که دیگر امشب حتماً تو را خواهم کشت. آقای قاضی آن شب تنها در اتاق خوابیدند و فرمودند: درب خانه را هم باز بگذارید تا راحت و بدون مانع وارد شود.

پس نیمه های شب آن بدبخت نادان بی هیچ مانعی وارد منزل آقای قاضی شد (خودش از این که در را برایش باز گذاشته بودند متعجب شده بود.) به هر حال فوراً به طرف اتاق آقای قاضی حرکت می کند اما در آن جا با صحنه غیر منتظره ای روبرو می شود و می بیند از اتاق آقای قاضی دود بیرون می آید. اندکی درب اتاق را باز می کند و مشاهده می کند که اتاق آتش گرفته و دود همه جا را فراگرفته، آقای قاضی هم در گوشه اتاق افتاده اند به هر حال پیش خودش فکر می کند که این طور بهتر شد، چون ایشان در این سانحه آتش سوزی وفات می کند و مسئولیتی هم متوجه ام نخواهد شد.

پس به سرعت منزل ایشان را ترک می کند. از طرف دیگر آقای قاضی می فرمودند: نیمه های شب دیدم احساس خفگی می کنم، بیدار شدم دیدم بخاری به روی زمین افتاده و فرش آتش گرفته و دود همه جا را فرا گرفته، فوراً آتش را خاموش کردم، درها و پنجره ها را باز نمودم و دوباره خوابیدم....»

آری! و با تمام این ها ببینیم آقای قاضی در برابر تمام این سعایت ها، بدگویی ها، مخالفت ها، بی احترامی ها چگونه برخورد می کند. او عظیم است، دریا دل است، خم به ابرو نمی آورد و نه تنها تکفیر و تفسیق نمی کند بلکه هم چنان به ادب در برابر مرجع تقلید می نشیند و به شاگرد عزیزش می فرماید: « به حرف سیّد گوش کن و از شهر خارج شو. »

و با تمام این مشکلات حتی کسانی را که خدمت ایشان می رسند، برای تقلید خدمت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی می فرستد و می فرماید: « بروید و از ایشان تقلید کنید. »

آیت الله سید عبدالکریم کشمیری می فرمود: « به خاطر جو حوزه نجف، آن روزها به اهل عرفان و به ایشان به دیده بی احترامی نگاه می کردند و ایشان هیچ ناراحت نمی شد و توجه نداشت، گر چه در اعلمیت او حرفی نبود و احاطه قوی به روایات داشت و به اخبار کاملاً مطلع بود. »

و فرزندش آقای سید محمد علی قاضی نیا می فرماید: « بله همین کار را می کردند. به شاگردانشان می گفتند، شما بروید فعلاً صلاح نیست این جا بمانید، یعنی عکس العمل شدیدی نشان ندادند و تصمیم گرفتند که تجمعشان با شاگردانشان به گونه ای باشد که خیلی به چشم نخورد. یعنی برخوردشان مسالمت آمیز بود، حرفشان را قبول کرده و پذیرفتند و برای جلساتشان این راه حل را پیدا کردند. » و این ویژگی روح های بزرگ است که چون دریا همه چیز را در خود حل می کنند و دم برنمی آورند.

و زیبایی عرفان قاضی به همین اثباتی بودن آن است. یعنی به راحتی دیگران را انکار نمی کرد و با همه، مثبت برخورد می کردند در حالی که بسیاری از بزرگان و فقهای عصر با ایشان مخالف بودند، شهریه او و شاگردانشان را قطع کرده و اتهامات درویشی گری و صوفی گری به او می زدند، اما آقای قاضی با آن ها دریا دلانه روبرو می شدند.

مثلاً در عین اینکه آقا میرزا عبدالغفار جواب سلام آقای قاضی را نمی دادند به شاگردان شان توصیه می کردند که: « بروید پشت سر آمیرزا عبدالغفار نماز بخوانید، ایشان نمازهای خوبی دارند. »

و اینک کرامت و عظمت آقای قاضی را در این ماجرا ببینید: آقای قاضی احترام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و اطاعت از ایشان را واجب می دانستند و می فرمودند: « علم و پرچم اسلام اکنون بدست ایشان است و همه وظیفه دارند که ایشان را به هر نحو ممکن یاری کنند. همیشه با احترام و تجلیل از ایشان نام می بردند اما از تلاقی با ایشان پرهیز داشتند و علت آن هم این بود که خیلی مراقب نفس بودند که مبادا کاری کنند که از هواپرستی ناشی بشود. چون ریاست و مرجعیت بدست آیت الله اصفهانی بود. ایشان می ترسید که مبادا با آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی مثلاً یک دفعه تواضعی بکند که شبهه نفسانی داشته باشد... »

و قاضی،استاد چنین کراماتی است، و همین است که آخرین کلام ایشان در وصیت نامه اش این است که می فرماید: « الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید. »

حجت الاسلام سید عبد الحسین قاضی نوه مرحوم قاضی می گوید: « ... بله، مسئله کرامت آن قدر اهمیت ندارد و حتی برخی عرفا گفته اند می تواند بعضی از قدرت ها از شیطان باشد نه از خداوند متعال. به این معنا که اگر خداوند متعال نخواهد بنده ای را ببیند، به او قدرتی می دهد تا آن بنده با آن کرامت سرگرم شود. کودک اگر بخواهد سراغ یک کتابی بیاید، شکلاتی به او می دهیم تا با آن مشغول شود و کتاب را فراموش کند و توجهش به همان شکلات باشد و شخصی که کرامت دارد دیگر به مرتبه های بالاتر نمی اندیشد در حالی که کرامات در حقیقت راهی به سوی خداوند متعال است. »

یکی از فرزندان مرحوم قاضی نقل می کند:یک بار همراه ایشان به حرم مطهر امام علی علیه السلام رفتم و روش مرحوم قاضی به گونه ای بود که هنگامی که وارد حرم مطهر می شدند حتما زیارت می خواندند و سپس خارج می شدند. آن روز تا وارد حرم شدند، بدون خواندن زیارت از حرم خارج شدند. فرزندشان پرسیدند که چه شده این کار غیر طبیعی بود که بدون خواندن زیارت نامه خارج شدید. مرحوم قاضی به او می گویند که: در حرم کسی را دیدم که می دانم نسبت به من بغض و کینه ای در دل دارد، ترسیدم که مرا ببیند و این بغض و کینه دوباره در دلش زنده شود و به این دلیل اعمالش از بین برود! این کرامت واقعی است، نه آن که کسی فرشته ها را ببیند، کرامت حقیقی آن است که انسان در کنار خدا، برای خود چیزی را نبیند. »

کدام ابزار پیامبر خاتم(ص) را پیروز کرد؟

پرداختن به مسأله فرهنگ با هر رویکردی، یکی از مهمترین دغدغه های ایدئولوگ های جوامع مختلف بوده و هست. اهمیت این بحث، در نوع هدایت انبیای الهی که همگی به نوعی مبنای فرهنگی داشته اند، نهفته است. اما التقاط گری و امتزاج سنت های باطل اقوام گوناگون با فرهنگ الهی انبیا، زمینه انحراف فرهنگی را در میان پیروان ادیان مختلف ایجاد کرد، تا جایی که آن سنت ها کم کم بر ارزشهای فرهنگی ادیان الهی غلبه کرد و باعث کمرنگ شدن نقش آنان گردید. خداوند بنا به سنت الهی و جهت اتمام حجت بر بندگان خود، آخرین پیامبر را بر انگیخت و تولدی دیگر را در زندگی بشر رقم زد، تولدی که مبنای تحولات فرهنگی فراوانی در جامعه بشری شد.

عصر پیامبر (ص)، عصر پیدایش خرده فرهنگ های باطل که خود را به ادیان ابراهیمی منتسب می کردند، بوده است، براساس همین نیاز، خلأ وجود یک فرهنگ هدایتگر الهی احساس می شد و بعثت حضرت ختمی مرتبت (ص)، پایان این احساس ناخوشایند بود.

پیامبر (ص)، با توجه به فضای جامعه و نیازهای موجود، پروژه تغییر فرهنگی عظیمی را آغاز نمودند و در مدت رسالت خود به آن همت گماشتند که این تغییرات موجب شد سنگ بنای تحولات عمیق فرهنگی در ادوار گوناگون تاریخ بشریت گذاشته شود.

پیامبر در دوره ای دست به تغییر و تحول تمدنی زدند که تشخیص حق از باطل به دلیل امتزاج فرهنگهای باطل با ارزشهای حاکم در ادیان ابراهیمی سخت شده بود و مرز بندی دقیقی در این میان دیده نمی شد.

حاکمیت این نوع فرهنگ موجب شده بود که ارزشهای موجود در ادیان ابراهیمی به نفع مستکبرین و حاکمان جور مصادره شود با این همه فرهنگ اسلامی قصد تحمیل اهداف نظام ارزشها و نظام دینی خود را نداشته و ندارد، چرا که اگر مفاهیم ارزشمند این نظام های فرهنگی به نحو شایسته به مردم منتقل شود، ارزشها از ضد ارزشها شناسایی می شود و نظام های برتر فرهنگی جای خود را به خرده فرهنگ های التقاطی خواهند داد.

در این شرایط بود که فرهنگ اسلام در قالب یک نظام هماهنگ با فطرت وارد میدان شد، آن هم در زمانی که آن فرهنگهای باطل بر زندگی مردم سایه افکنده بودند.

تحولات تمدنی پیامبر در جامعه بر سه مبنای عقل، فطرت و وحی استوار شده بود و بر همین اساس توانست تحولی را در جامعه انسانی به وجود آورد که برمبنای نیاز و خواست مشروع، عقلانی و فطری بشر باشد و برهمین اساس هم گسترش یافت. بشر چه در عصر بعثت و چه پس از آن تشنه حقایقی بود که از زبان وحی بیان می شد و چون این دستورها و راهنمایی های هدایتگرانه براساس همان سه محور اصلی زندگی بشر بود، توانست چه در عصر بعثت و چه پس از آن و حتی اکنون که 14 قرن از بیان آن ها گذشته است، به این نیازها پاسخ دهد. نتیجه این اقدامات ارزنده عینیت بخشیدن به هویت اصیل انسانی، انتخاب مسیر صحیح در زندگی، شناخت ویژگیهای شخصیتی، گسترش فضایل و ممانعت از رشد رذایل اخلاقی به واسطه دستورات جان بخش نبوی بود که موجب هویت بخشی به دعوت شدگان و مقاومت آنان در برابر ظلم وستم و جهل زمانه بود. ارجاع بشر به فطرت خود، توجه و اهتمام به احکام و هدایت عقلی، تکوینی، تشریعی و فطری از ابزار هدایت بشر توسط پیامبر (ص) و ایجاد تغییر فرهنگی بوده است. ابزار مهم دیگری که پیامبر (ص) در ایجاد این تغییر از آن بهره جستند، استفاده از وزیران، مدیران و کارگزاران لایق است.

محبت و رأفت پیامبر (ص) نسبت به سایرین از دیگر از ابزارهای مورد استفاده در این راستا است که موجب جذب افراد بیشماری به اخلاق نیکوی ایشان شد، برهمین اساس برخی از آسیب دیدگان این دعوت الهی دست به کارشکنی زده و در مقابل ایشان ایستادند اما این مقاومت ها در مدت زمانی نه چندان طولانی به کرنش تبدیل شد چراکه پیامبر دعوت خویش را برمبنای گفتگو بنا نهاد. استفاده از واژه هایی چون؛ "یتدبرون"، "یتفکرون"، "یعقلون" و... در آیات قرآن دلیل این مدعا است.

صلح جویی و مدارا از دیگر ابزارهای این دعوت ارزنده بود که توانست تغییرات گسترده و عمیقی در فضای جهانی ایجاد کند.

آنچه خلاصه وار از ضرورتها و لوازم دعوت پیامبر برای تغیییر فرهنگی و تحول تمدنی در جهان بیان شد

بیانگر این نکته است که فرهنگ تمدن ساز و انسان ساز اسلام این ظرفیت را دارد که با سایر تمدنها و فرهنگ ها به تعامل پرداخته و نیز زمینه ساز تحولات گسترده در دنیا باشد.

اسلام، داعیه دار گفتگوست و همواره زمینه بحث و گفتگو با فرهنگها و ادیان دیگر را فراهم آورده است و این نشان از غلبه همه جانبه فرهنگ اسلام بر سایر فرهنگها و ادیان است. امروزه شاهد پیشرفت روزافزون فرهنگ اسلام در جهان هستیم و این نتیجه همان دعوت جهانی پیامبر(ص) است.